بی تعارف بیاتو
از ما در تلگرام حمایت کنید
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

  روزی یک مرد ثروتمند,پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یکروستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد:عالی بود پدر. پدر پرسید ایا به زندگی انها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد:بله پدر.پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر به ارامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و انها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و انها رودخانه ای دارند که نهاهیت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و انها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ انها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند امده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر,تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز

مدیر وبلاگ : م*ر*ی*م ن*ف*س
نویسندگان
نظرسنجی
خواننده مورده علافتون انتخاب کنید...













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت همین آهنگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic