بی تعارف بیاتو
از ما در تلگرام حمایت کنید
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد وبه کفش های


قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست


داشت خیره شد ویاد حرف پدرش افتاد”اگر تا پایان ماه هر روز بتونی


تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش هایقرمز رو برات می خرم”


دخترک به کفش هانگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر


روز دست و پا یا صورت ۱۰۰نفر زخم بشه تا…و بعد شانه هایش


رابالا انداخت و راه افتاد وگفت: نه… خدا نکنه…اصلآ کفش نمیخوام





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز

مدیر وبلاگ : م*ر*ی*م ن*ف*س
نویسندگان
نظرسنجی
خواننده مورده علافتون انتخاب کنید...













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت همین آهنگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات