بی تعارف بیاتو
از ما در تلگرام حمایت کنید
شنبه 15 تیر 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در...

همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 14 تیر 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،

اونوقت دلش میشکنه!!!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 10 تیر 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
قطاری به سوی خدا میرفت. . .
همه مردم سوار شدند . . .
وقتی قطار به بهشت رسید , همه پیاده شدند . . .
و یادشان رفت که

مقصد " خدا " بود نه بهشت .........

"خودمان را ارزان نفروشیم"





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 10 تیر 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.


بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.
توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 12 خرداد 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد، نشد که نشد.

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون او نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پریدند.

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد، آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.

و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند، چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه ات را باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می گوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده . زن می‌پذیرد.
چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که به آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌؟
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: دو ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که  باهاش وعده دارم، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج، رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خط همسر سابقش بود.نوشته بود:  فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه این قدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت.
منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آن طرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که می گفت : باور نکردی؟ گفتم که فکر نمی کردم این قدر احمق باشی‌. این روزها میتوان با یک میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شر زنان با مهریه‌ های سنگین شان نجات یابند! استرس
+ لطفا از این داستان سوء استفاده نشه!
+تا جایی که من می دونم، بعد از طلاق تا چهار ماه نمیشه مجددا عقد کرد. فک کنم این ماجرا تخیلی بوده!




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 14 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود،
قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که

تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد

خسیس دار فانی را واداع کرد.


زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند


تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر


مرحومم عمل کنم.بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.دوستان آن مرحوم که از کار


همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟زن


گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را


در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در


حساب بانکی خودم ذخیره کردم.در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در


تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند !!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنین»
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ می زنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «این طور به نظر میاد».
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنن و برای این که مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ می زنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد».
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنن.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ می زنه: «آقا شما مطمئنین که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار این طوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: «از کجا می دونین؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سر کار ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاده بود.
وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمی رسه، تصمیم گرفت همان جا کارش رو انجام بده و از تصادف یک خبر داغ تهیه کنه.
جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون می داد که اتفاق خیلی بدی افتاده!
بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:
بگذارید رد شم... خواهش می کنم بذارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!
ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر می کنید،چی دید؟!

...



...



...



...



...




یه الاغ!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

  روزی یک مرد ثروتمند,پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در انجا زندگی میکنند چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یکروستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد:عالی بود پدر. پدر پرسید ایا به زندگی انها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد:بله پدر.پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر به ارامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و انها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و انها رودخانه ای دارند که نهاهیت ندارد.ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و انها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ انها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند امده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر,تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد وبه کفش های


قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست


داشت خیره شد ویاد حرف پدرش افتاد”اگر تا پایان ماه هر روز بتونی


تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش هایقرمز رو برات می خرم”


دخترک به کفش هانگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر


روز دست و پا یا صورت ۱۰۰نفر زخم بشه تا…و بعد شانه هایش


رابالا انداخت و راه افتاد وگفت: نه… خدا نکنه…اصلآ کفش نمیخوام





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:

ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد.

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س

 مسابقه دوی قورباغه ها (داستانک)

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند.
از بین جمعیت جمله هایی این چنینی شنیده می شد: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اون ها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیت شان نیست. برج خیلی بلنده!» قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند به جز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد: «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی‌شه!» و تعداد بیشتری از قورباغه‌ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف.
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به نوک برج رسید!
بقیه قورباغه‌ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ مشخص شد که برنده مسابقه ناشنوا بوده!
منبع:asriran.com





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 7 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س
..

سیاه پوشیده بود و به جنگل آمد


استوار بودم و تنومند!!


من را انتخاب کرد...


دستی به تنه ام کشید!


تبرش را درآورد و زد_زد_


محکم و محکم تر...


به خود می بالیدم ،دیگر نمیخواستم درخت باشم


آینده ی خوبی در انتظارم بود!


سوزش تبرهایش بیشتر میشد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد!


او تنومند تر بود!


مرا رها کرد با زخم هایم ،او را برد...


ومن که دیگر نه درخت بودم،نه تخته سیاه مدرسه ای...


نه عصای پیرمردی...


خشک شدم...

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه...


ای تبر به دست!تا مطمئم نشدی تبر نزن!!!


ای انسان تا مطمئن نشدی احساس نریز!!!


زخمی می شود...


در آرزوی تخته سیاه شدن ،خشک می شود...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : م*ر*ی*م ن*ف*س


داستانک بهلول و آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟

بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز

مدیر وبلاگ : م*ر*ی*م ن*ف*س
نویسندگان
نظرسنجی
خواننده مورده علافتون انتخاب کنید...













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
دریافت همین آهنگ